من، پژمان و آیسان

متن مرتبط با «سی و پنج سالگی» در سایت من، پژمان و آیسان نوشته شده است

دوستان دبیرستان

  • نیلوبلاگ

    پنجشنبه با دوستان دبیرستان قرار داشتیم، البته بیشتر بچه ها در ممالک غرب به سر میبرن،ولی اکثر کسانی هم که اومدن از دوستان تجربی بودن،ولی در هر حال حس و حال خوبی بود،هرچند اگه نرگس نمی بود،من هم نمی رفتم،اما بعد از رفتن خیلی حالم خوب بود،انگار برگشته بودم به شور 15-16 سالگیم.به طرز عجیبی دیدم چقدر تعلق خاطر دارم به این جمع،چقدر در میانشان بیشتر خودم هستم! گویا حرفمان جنس شبیه تری داشت،جدا از آنهمه خاطره مشترک،انگار همان ها مانده بودیم به دور از این حرفهای خاله زنکی باب این روزها ... آیسان در میان ...

    ادامه مطلب
  • کرج و روز پدر

  • نیلوبلاگ

    سلام گلی..خوش گذشت کرج؟ کوتاه بود اما فکر کنم بهت خوش گذشت.روز پدر هم بود و حسابی واسه بابا و بابایا شیرین شدی و کادوهاشون رو دادی ......

    ادامه مطلب
  • سی و پنج ماه تمام

  • نیلوبلاگ

    پرنسس ناز کوچولوی من اکنون یک دختر بچه در آستانه سه سالگیست... دختر بچه است! وای خدای من یک دختر شیرین، دیگه نوزاد و نوپا نیست،کودک است و دنیای خودش، با زبانی شیرین و تاثیرگذار ... باورت می شود این همه روز گذشته؟ من مادر تو هستم،مادر یک دختر ... حیف که این روزها بیماری و بی حوصله اما وقتی از سرکار میام دنبالت ان لبخندت تمام خستگی های بی ربط اداره را با خود به خوشی بی انتهای حضورت ربط میدهد ... من مادر تو هستم.من خوشبختم ......

    ادامه مطلب
  • قصه اش رو بگو

  • نیلوبلاگ

    برای تو هر آنچه در جهان روی میدهد قصه ای نهفته دارد، همیشه در پی قصه رویدادهایی ... "مامان قصه اش رو میگی برام" ... "قصه ی اونو میگم،اونو بگو" ... حتی اتفاقی که من شاهدش نبوده باشم،انگار برایت من شاهدی همیشگیم ... "مامان امروز توی مهد کیان صبحونه نخورد،قصه اش رو برام میگی که چی میشه"! ... و قصه یعنی آغاز حکایتی با یکی بود یکی نبود ... قصه خوانی های فروشگاه کتاب فرهنگ برایت جذابیتی چنان دارد که حتی ورود عمه سمانه و آیلین رو متوجه نشوی ... دقتت را دوست دارم،و امیدوارم این دقت تا حد مطلوبی دو وجودت...

    ادامه مطلب
  • شیرین زبون

  • نیلوبلاگ

    xa0 خودت به خودت میگی من شیرین زبونم!! یه بار هممون رو داشتی به فامیل صدا میزدی،برام خیلی جذاب بود تسلطت! تقویم رو چند روز پیش چک میکردیم تو می پرسیدی این جا تولد کیه،و من هر ماه رو میگفتم تا رسید به آبان و تولد بابا پژمان،گفتم واسه بابا تولد بگیریم؟ خیلی جدی گفتی بذار از مامان فرشته سوال کنم!! از واژه "البته" زیاد استفاده میکنی جالبه که دو تا از همکارای آقای ادارمون رو یادت میاد و از حالشون میپرسی،و از همه جالب تر که می دونی ریسمون رفته،می پرسی کسی اومد جاش!!! تو می فهمی واحد بی مسئول نمیشه،ای...

    ادامه مطلب