واقعیت اینه که بعد از اتفاقی که واسه عشق نگاریهای من و دخترم در این فضای مجازی افتاد،و با علم به اینکه هیچ وقت روح قلم رو نمی توان با صفحه کلید یکی کرد،عزم جزم کردم بر نگارش خاطرات پرنسسم ... و الان مدتهاست در تقویم روزانه نویسی دارم ...
اما دلم هم گاه به گاه برای این فضا تنگ میشه؛ اینه که تصمیم گرفتم هرزگاهی هم سری به این دنیا بزنم و بنویسم از شیرینی وجود نازنینی که مرا دوباره من کرد ...
پرنسس کوچولوی من این روزها به مهد کودک می رود و من چقدر خوشحال از تصمیمی که گرفته ام و از این تحول جدی زندگی هر دوی ما ... دقیقا مصادف با 34 ماهگی اولین روز مهد شروع شد... از ابتدای بارداری یا حتی پیش از آن مهد دخترک انتخاب شده بود،بماند که برای ثبت نامش داستان داشتیم،اما همان شد که همیشه منتظرش بودم...مهرین ماه من مهد را دوست دارد... و من این دوست داشتن را هر روز صبح در خداحافظی هایش میبینم و مهد را با خدایا شکرت ترک میکنم ... تمرین استقلالش را دوست دارم،خاطراتی که مختص خود اوست،دوستانی که خودش انتخاب میکند،اتفاقاتی که من از آن بی خبرم اما نتیجه اش را در لبخندش میبینم ... اغراق نمیکنم،و کسی را هم تشویق نمیکنم فرزندش را به مهد ببرد یا نبرد... این اتفاق شیرین برای من و مهرین ماه من بوده است،تجربه ای که شاید برای دیگری تلخ جلوه کند ...
من، پژمان و آیسان...
ما را در سایت من، پژمان و آیسان دنبال میکنید
برچسب: بعد از مدتها دیدمش,بعد از مدتها دیدمت, نویسنده: بازدید: 24