
نگاهت می کنم،نگاهم میکنی و من از نگاه پاک توست که معنای مادری گرفته ام، به معصومیت چشمان تو مرا مادر نامیده اند؛ و من مدیون تو ام این حس اهورایی را... مهرین ماه من،دخترک شادان من، هرروز به خود یادآور می شوم که من با تو دوباره من شده ام ... پروردگارا سپاس و سپاس و سپاس + نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:10 توسط مامان نونی | ...
ادامه مطلب
پنجشنبه با دوستان دبیرستان قرار داشتیم، البته بیشتر بچه ها در ممالک غرب به سر میبرن،ولی اکثر کسانی هم که اومدن از دوستان تجربی بودن،ولی در هر حال حس و حال خوبی بود،هرچند اگه نرگس نمی بود،من هم نمی رفتم،اما بعد از رفتن خیلی حالم خوب بود،انگار برگشته بودم به شور 15-16 سالگیم.به طرز عجیبی دیدم چقدر تعلق خاطر دارم به این جمع،چقدر در میانشان بیشتر خودم هستم! گویا حرفمان جنس شبیه تری داشت،جدا از آنهمه خاطره مشترک،انگار همان ها مانده بودیم به دور از این حرفهای خاله زنکی باب این روزها ... آیسان در میان ...
ادامه مطلب
سیزدهم بردیمت پیش خانوم دکتر واسه چکاپ؛گفت ایراد نداره وزن نگرفتی،گفت در سال دوم وزن گیری کمتره و دوکیلو وزن بگیری کافیه ... قدت رو هم ایستاده گرفت گفت روی تخت نخوابی که گریه سر ندی! مسلما وقتی توی گلو و گوشت رو نگاه کرد گریه کردی اما در کل خانوم بودی!xa0متاسفانه امروز صبح که بیدار شدی وقت خوردن املت بالا اوردی،سرفه کردی و بالا اوردی.من گفتم شاید چون سرفت گرفته اینجوری شده؛اما دوبار دیگه هم بالا اوردی.الان منتظرم مامان بیارتت بریم دکتر... خدا کنه چیزی نباشه کوچولوی منxa0من که فکر کنم توی مطب دکت...
ادامه مطلب
پرنسس ناز کوچولوی من اکنون یک دختر بچه در آستانه سه سالگیست... دختر بچه است! وای خدای من یک دختر شیرین، دیگه نوزاد و نوپا نیست،کودک است و دنیای خودش، با زبانی شیرین و تاثیرگذار ... باورت می شود این همه روز گذشته؟ من مادر تو هستم،مادر یک دختر ... حیف که این روزها بیماری و بی حوصله اما وقتی از سرکار میام دنبالت ان لبخندت تمام خستگی های بی ربط اداره را با خود به خوشی بی انتهای حضورت ربط میدهد ... من مادر تو هستم.من خوشبختم ......
ادامه مطلب
وصفش سخته،خیلی شنیده بودم که کسی بگه به بچه ام افتخار میکنم،شاید خودمم زیاد به آیسان گفته باشم بعد از رفتار مطلاوبش و شبها قبل خواب،اما یه روزها و یه اتفاقاتی هست که وجود آدم رو شیرین میکنه،اولین بار این حس بعد از اعلام جنسیت دخترکم بود که حس کردم طعم دهانم شیرین شده! ... و این بار خودش یک فعالیت رو چنان موفقیت آمیز انجام داده بود که تمام سلول های بدنم پر از غرور و شادی بود ... وقتی در کلیسا،با آن موهای فر زیبا و لباس عروس، قدمهای موقر بر میداشت و حلقه ها به دست به سمت عروس و داماد می رفت،فلش د...
ادامه مطلب
xa0 خودت به خودت میگی من شیرین زبونم!! یه بار هممون رو داشتی به فامیل صدا میزدی،برام خیلی جذاب بود تسلطت! تقویم رو چند روز پیش چک میکردیم تو می پرسیدی این جا تولد کیه،و من هر ماه رو میگفتم تا رسید به آبان و تولد بابا پژمان،گفتم واسه بابا تولد بگیریم؟ خیلی جدی گفتی بذار از مامان فرشته سوال کنم!! از واژه "البته" زیاد استفاده میکنی جالبه که دو تا از همکارای آقای ادارمون رو یادت میاد و از حالشون میپرسی،و از همه جالب تر که می دونی ریسمون رفته،می پرسی کسی اومد جاش!!! تو می فهمی واحد بی مسئول نمیشه،ای...
ادامه مطلب