من، پژمان و آیسان

متن مرتبط با « اسلامی» در سایت من، پژمان و آیسان نوشته شده است

56 ماه تمام

  • نیلوبلاگ

    مهرین ماه من، خورشید و ماه تابان، آرزوی برآورده شده من ... این روزها که بوسه هایت گونه هایم را نوازش می کند، خوش بختی معنای دیگری می تواند داشته باشد؟ من تو را دارم و تو هدیه خداوند به منی و من تو را تحسین و خدای را سپاس می گزارم ......

    ادامه مطلب
  • نگاهت به نگاهم معنا می دهد

  • نیلوبلاگ

    نگاهت می کنم،نگاهم میکنی و من از نگاه پاک توست که معنای مادری گرفته ام، به معصومیت چشمان تو مرا مادر نامیده اند؛ و من مدیون تو ام این حس اهورایی را... مهرین ماه من،دخترک شادان من، هرروز به خود یادآور می شوم که من با تو دوباره من شده ام ... پروردگارا سپاس و سپاس و سپاس + نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:10 توسط مامان نونی | ...

    ادامه مطلب
  • دوستان دبیرستان

  • نیلوبلاگ

    پنجشنبه با دوستان دبیرستان قرار داشتیم، البته بیشتر بچه ها در ممالک غرب به سر میبرن،ولی اکثر کسانی هم که اومدن از دوستان تجربی بودن،ولی در هر حال حس و حال خوبی بود،هرچند اگه نرگس نمی بود،من هم نمی رفتم،اما بعد از رفتن خیلی حالم خوب بود،انگار برگشته بودم به شور 15-16 سالگیم.به طرز عجیبی دیدم چقدر تعلق خاطر دارم به این جمع،چقدر در میانشان بیشتر خودم هستم! گویا حرفمان جنس شبیه تری داشت،جدا از آنهمه خاطره مشترک،انگار همان ها مانده بودیم به دور از این حرفهای خاله زنکی باب این روزها ... آیسان در میان ...

    ادامه مطلب
  • کرج و روز پدر

  • نیلوبلاگ

    سلام گلی..خوش گذشت کرج؟ کوتاه بود اما فکر کنم بهت خوش گذشت.روز پدر هم بود و حسابی واسه بابا و بابایا شیرین شدی و کادوهاشون رو دادی ......

    ادامه مطلب
  • چکاپ . مریضی

  • نیلوبلاگ

    سیزدهم بردیمت پیش خانوم دکتر واسه چکاپ؛گفت ایراد نداره وزن نگرفتی،گفت در سال دوم وزن گیری کمتره و دوکیلو وزن بگیری کافیه ... قدت رو هم ایستاده گرفت گفت روی تخت نخوابی که گریه سر ندی! مسلما وقتی توی گلو و گوشت رو نگاه کرد گریه کردی اما در کل خانوم بودی!xa0متاسفانه امروز صبح که بیدار شدی وقت خوردن املت بالا اوردی،سرفه کردی و بالا اوردی.من گفتم شاید چون سرفت گرفته اینجوری شده؛اما دوبار دیگه هم بالا اوردی.الان منتظرم مامان بیارتت بریم دکتر... خدا کنه چیزی نباشه کوچولوی منxa0من که فکر کنم توی مطب دکت...

    ادامه مطلب
  • بعد از مدتها

  • نیلوبلاگ

    واقعیت اینه که بعد از اتفاقی که واسه عشق نگاریهای من و دخترم در این فضای مجازی افتاد،و با علم به اینکه هیچ وقت روح قلم رو نمی توان با صفحه کلید یکی کرد،عزم جزم کردم بر نگارش خاطرات پرنسسم ... و الان مدتهاست در تقویم روزانه نویسی دارم ... اما دلم هم گاه به گاه برای این فضا تنگ میشه؛ اینه که تصمیم گرفتم هرزگاهی هم سری به این دنیا بزنم و بنویسم از شیرینی وجود نازنینی که مرا دوباره من کرد ... پرنسس کوچولوی من این روزها به مهد کودک می رود و من چقدر خوشحال از تصمیمی که گرفته ام و از این تحول جدی زندگ...

    ادامه مطلب
  • سی و پنج ماه تمام

  • نیلوبلاگ

    پرنسس ناز کوچولوی من اکنون یک دختر بچه در آستانه سه سالگیست... دختر بچه است! وای خدای من یک دختر شیرین، دیگه نوزاد و نوپا نیست،کودک است و دنیای خودش، با زبانی شیرین و تاثیرگذار ... باورت می شود این همه روز گذشته؟ من مادر تو هستم،مادر یک دختر ... حیف که این روزها بیماری و بی حوصله اما وقتی از سرکار میام دنبالت ان لبخندت تمام خستگی های بی ربط اداره را با خود به خوشی بی انتهای حضورت ربط میدهد ... من مادر تو هستم.من خوشبختم ......

    ادامه مطلب
  • قصه اش رو بگو

  • نیلوبلاگ

    برای تو هر آنچه در جهان روی میدهد قصه ای نهفته دارد، همیشه در پی قصه رویدادهایی ... "مامان قصه اش رو میگی برام" ... "قصه ی اونو میگم،اونو بگو" ... حتی اتفاقی که من شاهدش نبوده باشم،انگار برایت من شاهدی همیشگیم ... "مامان امروز توی مهد کیان صبحونه نخورد،قصه اش رو برام میگی که چی میشه"! ... و قصه یعنی آغاز حکایتی با یکی بود یکی نبود ... قصه خوانی های فروشگاه کتاب فرهنگ برایت جذابیتی چنان دارد که حتی ورود عمه سمانه و آیلین رو متوجه نشوی ... دقتت را دوست دارم،و امیدوارم این دقت تا حد مطلوبی دو وجودت...

    ادامه مطلب
  • مایه افتخار

  • نیلوبلاگ

    وصفش سخته،خیلی شنیده بودم که کسی بگه به بچه ام افتخار میکنم،شاید خودمم زیاد به آیسان گفته باشم بعد از رفتار مطلاوبش و شبها قبل خواب،اما یه روزها و یه اتفاقاتی هست که وجود آدم رو شیرین میکنه،اولین بار این حس بعد از اعلام جنسیت دخترکم بود که حس کردم طعم دهانم شیرین شده! ... و این بار خودش یک فعالیت رو چنان موفقیت آمیز انجام داده بود که تمام سلول های بدنم پر از غرور و شادی بود ... وقتی در کلیسا،با آن موهای فر زیبا و لباس عروس، قدمهای موقر بر میداشت و حلقه ها به دست به سمت عروس و داماد می رفت،فلش د...

    ادامه مطلب
  • شیرین زبون

  • نیلوبلاگ

    xa0 خودت به خودت میگی من شیرین زبونم!! یه بار هممون رو داشتی به فامیل صدا میزدی،برام خیلی جذاب بود تسلطت! تقویم رو چند روز پیش چک میکردیم تو می پرسیدی این جا تولد کیه،و من هر ماه رو میگفتم تا رسید به آبان و تولد بابا پژمان،گفتم واسه بابا تولد بگیریم؟ خیلی جدی گفتی بذار از مامان فرشته سوال کنم!! از واژه "البته" زیاد استفاده میکنی جالبه که دو تا از همکارای آقای ادارمون رو یادت میاد و از حالشون میپرسی،و از همه جالب تر که می دونی ریسمون رفته،می پرسی کسی اومد جاش!!! تو می فهمی واحد بی مسئول نمیشه،ای...

    ادامه مطلب